چه داستان حیرتانگیزی.
alirezakp1388
یک رشته توییت عجیب و غریب خواندنی ...
nikoo_niknam
بهترین رشته توییتی که تا به حال خوندم
SupermanAgain
عجب عجب...
amin
تحت تاثیرم
r00283h
مو به تنم سیخ شد؛ چشمام پرِ اشک
puya201695
ده بار اومدم یه چی بگم ولی همین بخونیدش فقط
__me_too_
درباره: 👇
Eric Winther:
این توییت [پایینتر میگم کدوم توییت] منو یاد خاطرهای انداخت. در سال ۱۳۷۴ در بخش مجلات کتابخانهء دانشگاه ارومیه طبق معمول از کلاس در رفته و داشتم با ارشیو مجلات نشینال جئوگرافیک ور میرفتم. یک شماره قدیمیاش که چاپ سال ۱۹۹۰ (۱۳۶۸) بود رو میخوندم. /
در یکی از مقالاتش که در مورد کانالی در ایالت نیویورک بود نویسنده اشاره کرده بود به دیدارش با مردی به نام رابرت در شهر سیراکیوس. رابرت سرطان خون داشت و دکترها ۳ ماه بهش وقت داده بودند. رابرت از تجربهء رویاروییاش با مرگ و چالشی که برای او و خانوادهاش ایجاد کرده بود، گفته بود/
و اینکه مصمم هست تا جایی که میتواند زنده بماند. مقاله مربوط به ۶ سال پیش بود اما در من چنان اثر کرد که کاغذی برداشتم و ۳ جمله شکسته بسته به رابرت نوشتم. نوشتم که مطمئنم زنده هستی و نامه مرا میخوانی. اسمش را روی نامه نوشتم و چون ادرسی نداشتم/
فقط اسم شهر سیراکیوس و ایالت نیویورک رو نوشتم و نامه را فرستادم. بعد از ۲ ماه یک روزنامهای از سیراکیوس برایم اومد.
رابرت بعد از ۶ سال هنوز زنده بود و جواب نامهء مرا در روزنامهای که خبرنگارش بود، نوشته بود./
اینکه نامه علیرغم نداشتن ادرس و مشخصات کافی بدستش رسیده بود و اینکه هنوز علیرغم پیش بینی دکترها و مهلک بودن نوع سرطانش زنده بود، کاملا مبهوتم کرده بود. چند هفته گیج و منگ بودم. بعد از چند هفته که از پس تردید و خجالتم از بابت بلد نبودن/
انگلیسی برآمدم، به شماره تلفنی که برایم فرستاده بود زنگ زدم تا صدایش را بشنوم. زنش برندا جواب داد و وقتی فهمید که من هستم، با صدایی شمرده گفت که رابرت بعد از دو هفته بستری شدن، دیروز از دنیا رفت! و شروع کرد به گریه کردن.
کمتر چیزی در زندگیم اینگونه بر من تاثیر گذاشته
بعدها برندا در نامهای برایم حکایت روزی را که نامهام به رابرت رسیده بود را توضیح داد: در ادارهء پست از دفتر راهنمای تلفن، شماره دفتر رابرت در روزنامه را پیدا کرده و نامه را فرستاده بودند.رابرت سر ظهر به برندا زنگ میزنه و میگه نامهای /
از دور دستها برایم اومده. حدس بزن از کجاست. برندا میگه از ایداهو.که برادرت زندگی میکنه. رابرت میگه نه برو دورتر. میگه پسرعموت که در پاریس زندگی میکنه. میگه نه.نامهایست از ایران. بزندا هراسان میگه مواظب باش مواد منفجرهای توش نباشه./
رابرت میگه نامه را خودت باید ببینی.برندا نوشته بود که عصر انروز نامه را با هم خوانده و گریسته بودند.
شبی هم که زنگ زدم و خبر مرگ رابرت را داد بعدش نامهای مفصل نوشت و گفت ازینکه انشب پشت گوشی تلفن پسری در انسوی دنیا برای شوهرش سوگواری کرده بود، درد و الامش تخفیف یافته بود.
👉 erinther_fa
این توییت نویسنده بالا رو یاد خاطرهاش انداخته بود:
Goodas, MD MBA:
جراح مغز و اعصاب ۳۶ سالهی دانشگاه استنفورد میفهمه که سرطان ریه متاستاتیک داره. کشندهترین نوع سرطان.
مقالهای نوشته تحتعنوان «چقدر زمان دارم؟» از الهام بخشترین مقالاتی که اخیرا خواندم.
GooodasssMD
دیروز #روزجهانی #سرطان بود.
📡 @VahidOnline
آپدیت:
عکسی از «برندا و رابرت» که نویسنده خاطره فرستاد:
alirezakp1388
یک رشته توییت عجیب و غریب خواندنی ...
nikoo_niknam
بهترین رشته توییتی که تا به حال خوندم
SupermanAgain
عجب عجب...
amin
تحت تاثیرم
r00283h
مو به تنم سیخ شد؛ چشمام پرِ اشک
puya201695
ده بار اومدم یه چی بگم ولی همین بخونیدش فقط
__me_too_
درباره: 👇
Eric Winther:
این توییت [پایینتر میگم کدوم توییت] منو یاد خاطرهای انداخت. در سال ۱۳۷۴ در بخش مجلات کتابخانهء دانشگاه ارومیه طبق معمول از کلاس در رفته و داشتم با ارشیو مجلات نشینال جئوگرافیک ور میرفتم. یک شماره قدیمیاش که چاپ سال ۱۹۹۰ (۱۳۶۸) بود رو میخوندم. /
در یکی از مقالاتش که در مورد کانالی در ایالت نیویورک بود نویسنده اشاره کرده بود به دیدارش با مردی به نام رابرت در شهر سیراکیوس. رابرت سرطان خون داشت و دکترها ۳ ماه بهش وقت داده بودند. رابرت از تجربهء رویاروییاش با مرگ و چالشی که برای او و خانوادهاش ایجاد کرده بود، گفته بود/
و اینکه مصمم هست تا جایی که میتواند زنده بماند. مقاله مربوط به ۶ سال پیش بود اما در من چنان اثر کرد که کاغذی برداشتم و ۳ جمله شکسته بسته به رابرت نوشتم. نوشتم که مطمئنم زنده هستی و نامه مرا میخوانی. اسمش را روی نامه نوشتم و چون ادرسی نداشتم/
فقط اسم شهر سیراکیوس و ایالت نیویورک رو نوشتم و نامه را فرستادم. بعد از ۲ ماه یک روزنامهای از سیراکیوس برایم اومد.
رابرت بعد از ۶ سال هنوز زنده بود و جواب نامهء مرا در روزنامهای که خبرنگارش بود، نوشته بود./
اینکه نامه علیرغم نداشتن ادرس و مشخصات کافی بدستش رسیده بود و اینکه هنوز علیرغم پیش بینی دکترها و مهلک بودن نوع سرطانش زنده بود، کاملا مبهوتم کرده بود. چند هفته گیج و منگ بودم. بعد از چند هفته که از پس تردید و خجالتم از بابت بلد نبودن/
انگلیسی برآمدم، به شماره تلفنی که برایم فرستاده بود زنگ زدم تا صدایش را بشنوم. زنش برندا جواب داد و وقتی فهمید که من هستم، با صدایی شمرده گفت که رابرت بعد از دو هفته بستری شدن، دیروز از دنیا رفت! و شروع کرد به گریه کردن.
کمتر چیزی در زندگیم اینگونه بر من تاثیر گذاشته
بعدها برندا در نامهای برایم حکایت روزی را که نامهام به رابرت رسیده بود را توضیح داد: در ادارهء پست از دفتر راهنمای تلفن، شماره دفتر رابرت در روزنامه را پیدا کرده و نامه را فرستاده بودند.رابرت سر ظهر به برندا زنگ میزنه و میگه نامهای /
از دور دستها برایم اومده. حدس بزن از کجاست. برندا میگه از ایداهو.که برادرت زندگی میکنه. رابرت میگه نه برو دورتر. میگه پسرعموت که در پاریس زندگی میکنه. میگه نه.نامهایست از ایران. بزندا هراسان میگه مواظب باش مواد منفجرهای توش نباشه./
رابرت میگه نامه را خودت باید ببینی.برندا نوشته بود که عصر انروز نامه را با هم خوانده و گریسته بودند.
شبی هم که زنگ زدم و خبر مرگ رابرت را داد بعدش نامهای مفصل نوشت و گفت ازینکه انشب پشت گوشی تلفن پسری در انسوی دنیا برای شوهرش سوگواری کرده بود، درد و الامش تخفیف یافته بود.
👉 erinther_fa
این توییت نویسنده بالا رو یاد خاطرهاش انداخته بود:
Goodas, MD MBA:
جراح مغز و اعصاب ۳۶ سالهی دانشگاه استنفورد میفهمه که سرطان ریه متاستاتیک داره. کشندهترین نوع سرطان.
مقالهای نوشته تحتعنوان «چقدر زمان دارم؟» از الهام بخشترین مقالاتی که اخیرا خواندم.
GooodasssMD
دیروز #روزجهانی #سرطان بود.
📡 @VahidOnline
آپدیت:
عکسی از «برندا و رابرت» که نویسنده خاطره فرستاد: